پیوند من و باباییپیوند من و بابایی، تا این لحظه: 15 سال و 11 ماه و 29 روز سن داره
وروجک نیامده من وروجک نیامده من ، تا این لحظه: 12 سال و 7 ماه و 10 روز سن داره

من و وروجکم

شهر و دیار

سلام گلکم خوبی مادر نبودی رفتیم شهر و دیارمون عروسی و برگشتیم جات مثل همیشه خالی بود ، پنجشنبه رفتیم  و جمعه هم برگشتیم  خیلی خوش گذشت همه تو بغل هاشون بچه بود شاد و مسرور بودند منم دلم خواست  خیلی  هم خواست  ولی باز هم مثل همیشه فقط لبخند میزدم و با بچه هاشون بازی میکردم  .... فقط بدون  که خیلی دوست دارم  همین      
3 شهريور 1392

صارم

سلام عزیزکم خوبی مادر ان شالله که خوب باشی ، نماز و روزه همه قبول باشه  ان شالله که خدا از منم  قبول کنه ... مامان و بابات  دیگه برای اومدن شما اخرین کار و کردن که اونم رفتن به یه موسسه ناباروری بود ، که رفتیم ازمایشات انجام دادیم هم من هم بابایی گلت ، برای منو بابایی اخرین مرحله رفتن به بیمارستان برای درمان جدی بود چون میگفتیم خدا شما  رو به ما میده اونم بدون درمان  انچنانی ( منظور ای یو ای  و ای  وی اف ) بود ...  که از بین همه موسسه های ناباروری ما ، من و بابایی بیمارستان صارم رو انتخاب کردیم که از هر لحاظ به نظرمون خوب اومد و هفته دیگه جواب ازمایشمون حاضر میشه  و باید برم پیش خانم دکتر...
2 شهريور 1392

بی عنوان

سلام عزیزکم خوبی ننه جات خوبه که دل نمیکنی بیای پیش ننه ات ،  بابا  این دل پوسید ....( این جملاتی بود که قبلا یه بار نوشتم  و بعدش پاک شد البته خیلی  چیزای دیگه هم نوشتم که الان یادم نیست که چی بودن )  از دیرو ز بگم که با خانواده رفتیم پارک طالقانی برای ناهار که خاله بزرگت بساط ابگوشت خوری راه انداخته بود که جای همگی خالی خیلی چسبید مخصوصا به من که بعد از یه هفته رژیم کلی خوردم  البته بعدش کلی راه رفتم تا حضم شه ، خیلی خوش گذشت طبق معمول در لحاظات آخر باز من هوا شما رو کردم جای خالی تو حس کردم  جوری که کسی متوجه نشه چشمام ابری شد تا اومد بارونی بشه جلوشو گرفتم .... میبوسمت  وروجکم  ...
26 مرداد 1392

دیروز ما

سلام به  همه عید همه مبارک ، خوب اینم یه عید خوب برای ما مسلمانا ان شالله که عبادتاتون قبول حق باشه ...  دیروز که عید بود با خانواده رفتیم بهشت زهرا سر خاک اموات و صبحانه رو در کنار باباییم خوردیم و فاتحه ای فرستادیم  به روح بزرگش خیلی دلم براش تنگ شده بود ... وبعد هم رفتیم شاه عبدالعظیم و نایب زیاره همه بودم برای همه که التماس دعا داشتن دعا کردم و از خواستم که این ماه رمضان آخری باشه که من مادر نیستم و سال دیگه مادر باشم و بچه  های صحیح و سالمی داشته باشم  ان شالله .... و برای ناهار رفتیم پارک نزدیک حرم که اونجا هم امام زاده داشت و زیارت کردیم خیلی باصفا بود و باز هم دستای من بالا بود و امام زاده ها رو ...
19 مرداد 1392

رژیم

اه اه از رژیم گرفتن بدم  میاد حالم بهم میخوره دوباره باید شروع کنم کلی تو این ماه چاق شدم و باید از هفته دیگه دوباره رژیم سوپ خوری رو شروع کنم  .... ...
17 مرداد 1392

افطار و سالگرد

سلام وروجک  من که وروجک باز از خودت در میاری و نمیای پیشم  .... امروز یا بهتر بگم دیروز  که سالگرد بابای خوبیم بود مراسم افطاری به پا کردم  که با اینکه شب قبلش احیا کرده بودم و نخوابیده بودم کارا رو با کلی مشقت راست و ریس کردم و لی الانم بدن درد دارم از خستگی خوابم نمیبره و نیم ساعت دیگه اذان صبح من بیدار و فردا تا لنگ ظهر خواب ... خداوند باباییمو ببخشه و بیامرز و اون دنیا  از بهترین  ها براش محیا کنه و همیشه قرین رحمت باشه الهی آمیــــــــــــــــــــــــن ....   از باباییم میخوام که بره وساطت کنه تا زودتر نی نی من هم زمینی شه  ان شالله... با عشق مادرانه تو را میخواهم  .... ...
11 مرداد 1392