من و وروجکم

درباره من و وروجکی که در آینده میخواد بیاد پیش من و با باییش

سلام دوستای گلم از همه اونهایی که برام نظر میذارند خیلی ممنون

خواندن نظرای قشنگتون باعث دلگرمی میشه 


دنیا بیگانه

گاهی دوست دارم چشمم رو ببندم و بعد باز کنم ی تست کوچیک بارداری مثبت تو دستم باشه ... گاهی دوست دارم چشمم رو ببندم و بعد باز کنم ی برگه آزمایش ک بتای بالای بارداری رو نشون میده دستم باشه ... گاهی دوست دارم چشمم رو ببندم و بعد باز کنم ببینم دارم دستم رو شکمم هست و دارم با کودک درون جرف میزنم ... گاهی دوست دارم چشمم رو ببندم و باز کنم ببینم ک دکتر سونو گرافی در مورد جنسیت و سلامتی کامل کودکم حرف میزنه و من محو تماشا هستم ...   گاهی دوست دارم چشمم رو ببندم و باز کنم خودم تو سیسمونی فروشی در حال انتخاب لباس ببینم... گاهی دوست دارم چشمم رو ببندم و باز کنم ببینم اتاق عزیز دردونه ام حاضر هست و با لگد هاش دلم رو ن...
12 دی 1395

و باز هم -_-

سلام و ببخشید برای نبودم تو این مدت واقعا در گیر دکتر رفتن و مشکلات نازایی ام بودم ، ک تیر ماه ای یو ای کردم و نشد و با امید رفتم پیش پزشکم و خواستم تا ای وی اف بشم ک بیستم شهریور انجام دادم و دوتا جنین انتقال دادم و دیروز جواب ازمایشم منفی شد دوباره و این بار سخت تر از همیشه و همه منفی شدن برایم گذشت آنقدر سخت ک اصلا نمیتونم خودم رو دوباره ب دست بگیرم و بهش فکر نکنم خیلی امید وار بودم ک بشه ولی چ کنم ک تقدیر الهی چیز دیگه ایی هست ... تمام این مدت ک استراحت میکردم و امید داشتم برای همه اونایی ک منتظر هستن دعا میکردم و از خدا میخواستم ک هیچ ینده ایی رو نا امید نکنه ولی خودم نا امید شدم ... دیگه نمیدونم چ کنم ... خسته ام .....
7 مهر 1395

بو بارون

سال جدید شروع شده ولی هیچ انرژی برای سال جدید نیست با اینکه خیلی قبل ب این روزا فکر میکردم ولی روزگار خیلی نامرد تر از این حرفاست ، جوری سال جدید رو نو کردم ک ب زیر سرم رفتم و حتی  رنگ و روم هم نو شد از درون هر چی داشتم دادم بیرون .... از نظر همسرجان بدترین سال نو رو داشتیم هم حال روحیم بهم ریخته است هم حال جسمیم ،ضعف تمام جونم رو گرفته و حال و حوصله هیچ کاری رو ندارم .... گاهی دیدن چند قطره خون برای زنان بسیار خوشحال کننده و بعضی وقت ها بدترین روز زندگی میتونه باشه با اینکه زیاد تجربه این دیدار رو داشتم ولی هنوز عادت نکردم .... پ.ن : ببخشید ک اینقدر سرد نوشتم ولی باید مینوشتم تا خالی میشدم  ...
3 فروردين 1395

سردی روزگار

اونقدر حس داشته باشی و یهو انگار سطل اب جوش ریختن رو سرت ، تمام احساست میمره و فقط دلت میخواد تنها باشی تا داد بزنی اخه چرا بازیچه دست خدا شدی ، گله کنی بگی خدایا این بود لیاقت من ،نفست سنگین شه و هر لحظه رو با خفگی پیش ببری ... خیلی بده حالم اینقدر تو این پنج روز تاخیر خوشحال بودم حالا با جواب ازمایش منفی دارم خفه میشم ... دیگه کم اوردم ... هر روزم داره با درد نداشتن میره جلو ... نمیدونم اصلا حوصله سال جدید رو دارم یا نه ... ...
25 اسفند 1394

خوش خبری

ی سلام با کلی انرژی مثبت ک همین الان از دوست دوران دبیرستانم گرفتم انرژی ک از مثبت شدن عدد بتا تو برگه ازمایشگاه بود خیلی ارزو داشتم بارداری دوست عزیزم و ببینم دردمون شبیه هم بود و دوران انتظارمون با هم ک خدا رو شکر انتظار دوستم شیرین شده و ان شالله حاصل این صبر و تحمل رو نه ماه دیگه ب آغوش میکشه   خدایا شکرت هزاران بار شکر  ...
4 اسفند 1394

بی خبری ...

سلام  اومدم ی کمی از روزگارم بگم و برم  خودم که تقریبا میشه گفت باربی شدم و از سبکی که دارم کیف میکنم امیدوارم هر کی هر چی میخواد بهش برسه من ی آرزو از بچگی داشتم اینم این بود که لاغر بشم و خدا روشکر الان ب آرزوم رسیدم و بعد از ازدواج آرزوی مادر شدن دارم که میدونم ب اون هم میرسم .... امروز میخواستم برم سونوگرافی داخلی که نشد که دکتر جدید رفتم برام نوشته نمیدونم چرا احساس میکنم میخوان شکنجه ام بدن  مخصوصا اگه دکتر سونو آقا باشه خیلی سختمه ب همین دلیل نرفتم هر جا زنگ میزنم میگه آقاست و من هم بی خیال شدم و کلا نرفتم .... همه چی خوبه ولی بی پولی گاهی خیلی اذیتم میکنه نمیدونم چرا بعضی ها اینقدر راحت پول در میارن...
15 دی 1394

محرم آمد ...

سلام عزاداری هاتون قبول باشه آن شالله که همه تو این روزای عزیز حاجت روا بشن ،این روزا همش به فکر حضرت رقیه ام که چطور تونست طاغت بیار چرا ماها اینقدر کم طاقتیم چرا وقتی دلمون گرفت باز نمیشه ، شما اگه بدونن که چقدر دلم گرفته و مثل غم زده ها میشم ی موقع هایی ، ی روزایی اینقدر این  دل من  پره که هیچ جوره آروم نمیشه  ، خیلی محتاجم به دعا همه اونقدر که دلم میخواست سرم بزارم رو پای فاطمه زهرا های های گریه کنم و ازش بخوام که بره پیش پدرش تا پدرش بره پیش جبرئیل و جناب حضرت جبرئیل هم بره پیش خدا تا برای حاجت دل من از خدا بخواد که شاید اینجوری زودتر ب گوش خدا میرسید.... دل بدجور ب کرم اهل بیت حضرت محمد بستم .... وای انگار دارم دیگ...
25 مهر 1394

تولدم مبارک

سلام به دوست روشن و خاموشم ، امیدوارم که هر جا هستین حال خوشی داشته باشید ، دوباره یک سال گذشته و امروز تولد 27 سالگی ام بود، و بر عکس تولد های دوران کودکی ام که خیلی دوست داشتم جشن بگیرم و کادو جمع کنم این چند سال بعد از ازدواج هر سال جشن گرفتم و کادو هم گرفته ام که هر سال با اون زمان ها خاطراتم مرور میکنم که چقدر برای روز تولدم رویا بافی میکردم  و یک بار هم با اسرار های زیاد من تولد گرفتن برام ولی ... هر چند بگزریم روزگار الان خیلی خوش است ، خدا کنه که هیچ کس آرزوی چیزی بر دل نداشته باشه  هم چنان از لاغری ام دارم لذت میبرم  و آرزو ی امسال من برای تولدم فقط ی چیز اون اینکه سال آینده لقب مادر روی اسمم حک شد...
12 مهر 1394

رفت

ننمیدونم از کجا بگم  خیلی سخت رفتن یکی  بگی که دوسش داشتی و همش به این فکر کنی که دیگه نیستش ، ی اتفاق بد افتاد که کل فک و فامیل و نابود کرد ، دختر عمه که کوچکترین نوه پدری بود که دوسال بود عروس شده بود برای زدن پرده از پنجره پرت شد پایین و رفت پیش خدا .... سخت تر از همه که عمه هم ام اس داره و همه نگران اون هستن که اتفاق بد تری نیافته ، امروز هفت ام هست داریم میریم خونه عمه اینا ، اصلا نمیتونم این مصیبت و از ذهنم بیرون کنم واقعا که دردناک بود و هست ... دعا کنید برای دل پدر و مادرش تا این داغ بزرگ رهایی پیدا کنن.....
27 مرداد 1394